نامه عاشقانه ویلیام شکسپیر به همسرش
خسته و کوفته بسوی بستر خود میشتابم تا مگر از رنج سفر که تنم را فرسوده است
بیاسایم .اما در بستر خواب روز تازه ای در سفر من آغاز میشود زیرا نوبت تلاش روح
ما فرا میرسد .
روح من از اقامتگاه دور افتاده ام چون پارسایی زائر رو به قبله وجود تو می آورد و
دیدگان خواب آلود مرا در دنیای تاریکی که قلمرو برگزیده کوران است گشوده نگاه
میدارد .اما من در تاریکی با چشم دل جمال دل آرای تو را میبینم که چون گوهر شب
چراغی در ظلمتی گورآسا میدرخشد و چهره شب تیره را با زیبایی خود جوان میکند .
دلدار من حالا میبینی که هم در روز تن من از رنج کار میفرساید و هم در شب روان
واله ام از عشق تو آرام ندارد...
هنگامیکه از دست طالع ناسازگار و تنگ نظری مردم جهان در گوشه تنهایی میگریم و
از سرنوشت غم انگیز مینالم ..
وقتی که از جور آسمان ستمکار که گوش به ناله های بی حاصل من نمیدهد شکوه
میکنم .زمانیکه حال زار خود را میبینم و بر اقبال بد خویش لعنت میفرستم وآرزو میکنم
که چون مردم خوشبخت امیدی در دل ویارانی در پیرامون خود داشتم .وقتی که
آرزوی هنرمندی هنرمندان میکنم و حسرت رفاه آنان را میخورم که میتوانند جمله
حوسهای خود را به آسانی ارضا کنند.
وقتی که به همه این اندیشه های دور و دراز که مرا از خود بیزار میکند فرو میروم
ناگهان یاد از روی دل آرای تو میکنم و روحم چون سحرگاهان که جمال بامدادی را
ببیند و نغمه شادی سر دهد از زمین تیره روی بجانب آسمان درخشان میکند و سرود
امید میخواند زیرا آنوقت که یاد از عشق تو میکنم خود را چنان توانگر میبینم که مقام
خویش را با همه شاهان جهان برابر نمینهم
Tags:
Share
You need to be a member of Dawood Sarkhosh The Voice Of Hazaristan: to add comments!
Join this Ning Network