
..................................گدای کوچک...................................
نیمه شب میزند بدرطقلی ---- گشنه ام پارچه نا ن خیر دهید
مادر بیوه ام خواهرکــــم ---- گشنه اند خیر دهید خیر دهید
می زند این درو آن در را ---- تا مگر باز کند برویش کس
می کند نا له میکند زاری ---- که فقیرم کودکــــم بی کس
در میان کوچه ها نا لان ---- روی دوش می کشد کاسه خویش
گه نشیند به پای دیواری ---- گه به پشت دری به حا ل پریش
در امیدش نا ن نقش بسته ---- فرق ندارد باسی پس ما نده
چشمکا نش بدر که بازشود ---- لب خشک ودها ن باز ما نده
هفت بهاری ندیده از عمرش ---- صورتش خسته تر زپیر کهن
آخ! که می سوزد در کنارم دل ---- حا ل این کودک زار وطن
ما درش گفت که یتیم پسرم ---- تویی مردو به خا نه نان آور
من فدای دو دست کوچک تو ---- توهمت کن که نیست چاره دیگر
پیش میگذاشت قدم آهسته ---- با دل نازک و یخ بسته
آه زمستان امان او بردی ! ---- چه گناه کرده این گل خسته ؟
کفشکانش هزار پینه به تن ---- انگشتا ن دست به آه گرم کرد
مادر گفت،پسر مرو امروز ---- دلم از حال زار تو غم کرد
دیگراو مرد بود آبدیده ---- با غرور گفت غم مکن ما در
میشه امروز قسمتی باشد ---- نیست هوا سرد آنچنا ن مادر
باز آن کاسه وآن خورجین ---- باز آن شانه های خسته او
باز آن کوچه های پی در پی ---- باز درهای مانده بسته برو
او برهنه تن وسرما سرد ---- نقش خاک شد آن تن لرزان
صبح شد آفتاب زگوشه بام ---- سرکشید کوچه ها نمود عریان
مرد کوچک به خانه بازنگشت ---- مادرش هم به داغ فرزند مرد
کس ندانست زحال خواهرکش ---- رهزنش در ربود، یا گرگ خورد
لیک هنوزصدای اوباقیست ---- نا له های گدای دل واپس
نیمه شبها میان کوچه ها ---- من فقیرم کودکم بی کس
(بصیراحمد مها جر )
You need to be a member of Dawood Sarkhosh The Voice Of Hazaristan: to add comments!
Join this Ning Network