دوست دیدم دست در حلقه حریفان دادی
با تبسم به آنها شادی و خرم فـراوان دادی
من ز اول به تو گفتم که عاشق هم باشیم و بس
تو با آین کار آتشی در دل راسخ فروزان دادی
من چو دیدم وز خـدا خواست اجل بنمودم
دوست چرا عشق دلم را زیرپای حریفان دادی
من ِ بیچاره همه شب با عشق تو می زیستم و بس
دوست تو چرا عفتت را در دست حریفان دادی
یک دم از خانه ای دلم خود را بیرون کردی رفیق
پس بیا و بگو که چرا چنین آتش در دلم فروزان کردی
راسخ شنبه، 2007/09/30
----------------------
بسراه ده که امشب از غصه ها میگویم
به شما شکوه کنم چون از ظلم میگویم
دست من در آتش بگذاشته و رفتید
من با خدا شکوه کنان از ظلم شما میگویم
این چه تقدیر ی که به من دادی خدا
گاه با تبسم و گاه گریه کنان می گویم
------------------
در مهلکه عشق چه زیبا نوشته ام
دیشب زغم یار به رویا نوشته ام
عالم فدای عشق مچنون زپاکیش میشود
من داستانی از بیوفایی لیلا نوشته ام
-----------------
.......و من آه کشیدم
تا شاید بتوانم اندکی از غمم را بیرون کنم
و سرود های تنهای ام به گونه ای به سمع او برسانم
اما ای کاش او می شنید
تا حد اقل یک دفعه متوجه میشد که هنوز دل باخته اش هستم
سراپا شفته اش هستم
و من دانستان را به سوی سحر میکشانیدم تا بتوانم از پاکی نور بگویم
اما او از تاریکی های شب قصه میکرد....
تاریکی های که جز بیگانگی، دوری و سیاه روزی چیزی دیگری معنی ندارد
من با ستاره های آسمان می رقصیدم و او به من خنده میکرد
چون او مرا دیوانه فکر میکرد.....
و من دیوانه نبودم من در دنیایی بودم که مملو از عشق پاک نسبت به او بود
MAY 16 008
------
سکوت نیمه شبان در خیال یار حاجت دیگر دارد
فغان و ناله شب تا دم دم سحر نیشهء دیگر دارد
مرا بجز خاطرات شب وداع تو غمی نیست ای یار
فکری مه کن که راسخ جز غم تو مشکل دیگر دارد
22-5-2008
شب است و من زتنهایی غریبم
سکوت است و من به رویائی اسیرم
و آه! عجب خوابی عجب رویایی دارم
میان کلبهء غمها جای دارم
Comment
چه كنم كه بهارم زيبا نيست
درخت بسيار اند اما يك برگ هم آشنا نيست
همه جا سبز است و ياسمن
چه كنم كه برگ ما هويدا نيست
تك تك شب هاي ما تار است
از غم دل ما حتي نور مهتاب هويدا نيست
ستاره ها ميدرخشند
پرنده هاي شب نغمه سرايي ميكنند
چه كنم كه نغمهء دل ما هويدا نيست
شمعها ديگر روشن نمي شوند
از بس كه سوخته مثل من
چه كنم كه اين شبها هيچ پيغامي از يار ما پيدا نيست
يادت هست چه ميگفتي؟
شب ها بشنيم
قصه كنيم
تا صبح با ستاره ها خنده كنيم
اما چه كنم كه حال روخ ماهت هيچ پيدا نيست
يادش بخير آنروز ها كه گذشت
آن روزهاي كه باهم بوديم
قصه ميكرديم
خنده ميكرديم
وعده ميكرديم
چه كنم كه اينروزها حتي صدايت پيدا نيست
دعا ميكنم كه تو شاد باشي و سلامت
گرچند شادي ديگر در فرهنگ ما نيست
شب است و من زتنهایی غریبم
سکوت است و من به رویائی اسیرم
و آه! عجب خوابی عجب رویایی دارم
میان کلبهء غمها جای دارم
سکوت نیمه شبان در خیال یار حاجت دیگر دارد
فغان و ناله شب تا دم دم سحر نیشهء دیگر دارد
مرا بجز خاطرات شب وداع تو غمی نیست ای یار
فکری مه کن که راسخ جز غم تو مشکل دیگر دارد
© 2010 Created by Qawma on Ning. Create a Ning Network!
You need to be a member of Dawood Sarkhosh The Voice Of Hazaristan: to add comments!
Join this Ning Network