مادر
مادر مرا مپرس دلــــت از كجاســـت تنــگ
تااين فضاي غربت بـــي منتهــي است تنگ
مادر مكـــن خيال كـــه تنهايــي ام کـــم است
راهــم سياه وجـــاده بــــي انتهاســت تنـــگ
از صورت غميــــن تو ام دل غمــين شـــده
ايـن خانه هاي چشم به اشكم بجاست…
اگر نوشم می نابی من از ان دولب دلبر
شوم دیوانه وعقلم رودیکباره گی ازسر
منم در قید عشق تو که سر تا پا نمیدانم
نه از دنیا خبر دارم نه ازان عالم دیگر
بسوزم در غم هجرش منم ان شعله سوزان
که هرذره زخاکستر مرا باشد چون اخگر
به خاکم در نشاندی و مرا صد درد د…
من در میان شهر تو تنها شده بودم
تنها و دلشکسته و رسوا شده بودم
شبها زخیال تو نیا سود دو چشمم
اندر طلب ات دست تمنا شده بو د م
شاعر نشدم شعر شدم چون غزل ناب
جاری به لب ات گشته و زیبا شده بودم
یک صبح نها د م قد مم را حر یمت
دیدی؟که چه شوریده و ش…
از دهقانی تا صدراعظمی - اندراحوالات سلطانعلی کشتمند، اولین نخست وزیر شیعه در افغانستان - نويسنده: امان الله شفايي دوشنبه, 17 حمل 1388
نویسنده/منبع: ارمان
اندراحوالات سلطانعلی کشتمنداطلاع از شرح حال«سلطان علی کشتمند» به عنوان شخصیتی سنتشکن که تابوی ناتوانی اقلیت هزارهی شیعه مذهب را در افغانستان شکست، خالی از لطف نیست. این شخصیت هرچند در درون حزب کمونیستی به نام « حزب دمکراتیک خلق افغانستان» برای خود نام و آوازه دست و پا کرد اما عملکرد او در این حزب و نقشش در بالاترین مقام اجرایی افغانستان، نشان میدهد که او با توجه به توانایی و لیاقتی که از خود نشان داده، توانسته است حضورش را در فضای سیاسی افغانستان به دیگران تحمیل کند. - اطلاع از شرح حال«سلطان علی کشتمند» به عنوان شخصیتی سنتشکن که تابوی ناتوانی اقلیت هزارهی شیعه مذهب را در افغانستان شکست، خالی از لطف نیست. این شخصیت هرچند در درون حزب کمونیستی به نام « حزب دمکراتیک خلق افغانستان» برای خود نام و آوازه دست و پا کرد اما عملکرد او در این حزب و نقشش در بالاترین مقام اجرایی افغانستان، نشان میدهد که او با توجه به توانایی و لیاقتی که از خود نشان داده، توانسته است حضورش را در فضای سیاسی افغانستان به دیگران تحمیل کند. این در حالی است که پیش از او تنها رگههایی از حضور قومیت هزارهی افغانستان که از فراوانی جمعیتی حدود 25درصدی برخوردارند، در سیستم سیاسی دیده میشد و الا حاکمان افغانستان و دیگران این مسئله را حتی به خود هزارهها قبولانده بودند که آنان اصولا استعداد و شعور سیاسی چندانی برای زمامداری ندارند. بنابراین نهایت لطفی که به آنان میکردند این بود که آنان را به صورت اعلام شده و نشده، شهروندان درجه چندم محسوب میکردند. این در حالی است که قومیت هزاره نسلکشی فجیع دوران عبدالرحمنخان که در جریان آن بیش از 60 درصد آنان نابود شدهاند را در حافظهی خود دارد.
به هرحال سلطان علی کشتمند شخصی است که در چنین شرایط و فضایی که همواره علیه هزارهها وجود داشته، خود را مطرح کند و دو دوره به عنوان صدر اعظم افغانستان، قوه مجریه را رهبری کند. اینک کشمتند سالهاست که به اصطلاح جلای وطن کرده و سنین کهولت را در مهاجرت سپری میکند. همانطور که گفتیم نقشی که این سیاستمدار در شرایط معاصر افغانستان داشته از یک سو و رکورد شکنیاش در رسیدن به مقامات کشوری در دوران حکومت مارکسیستها از سوی دیگر ایجاب میکند که اطلاعاتی از زندگی خصوصی و سیاسی این شخصیت قومی هزاره و ملی افغانستان به خوانندگان ارایه کنیم. البته آن دسته از خوانندگانی که بدلیل جوانی یا نام او را نشنیدهاند و یا این که از سابقهی او اطلاعات مبهم و مجمل دارند. منبع اصلی ما خاطرات شخصی و سیاسی خود کشتمند است که با نام « یادداشتهای سیاسی و رویدادهای تاریخی» توسط انتشارات میهنیار در سال 2003 در سه جلد چاپ و منتشر شده است.
ریشه خانوادگی
سلطانعلی کشتمند فرزند نجفعلی در سال 1935 در چهاردهی کابل بدنیا آمد. همانگونه که خود کشتمند مینویسد، ریشه خانوادگی او بازگشت به هزارههای دایمرداد و فولادی دارد که در زمان نسلکشی عبدالرحمنخان (1883-1881) از سرزمین اجدادیشان رانده شده و به حوالی کابل مجبور به اقامت شدهاند. کشتمند در رابطه با دوران کودکیاش مینویسد:
« با آن که زندگی شخصی من مشحون از حوادث گوناگون است، و لی سالهای زندگی کودکی بخشی از جوانی من که مصادف به دههای 30 و 40 سده بیستم میلادی میباشد، برای من سالهای کودکی و بیخبری بود که در یکی از دهات حومهی کابل سپری گردید. در اینجا نیز دهقانان و سایر زحمتکشان فشار و سختیهای کار اجباری را بدوش میکشیدند و مالیات کمرشکن به جنس و انواع محصولات و عوارض ناروای دیگر را از درآمد ناچیز خویش میپرداختند و صدا درنمیآوردند.» (جلد اول و دوم، ص 35)
کشتمند زمانی را در کودکی از دهه 1930 و در زمان سلطنت نادرشاه به یاد میآورد و مینویسد:
« روزی از خزان سالهای 1930 بود که ماموران حکومتی چهاردهی کابل به قریهی ما (قلعه سلطانجان) ریختند و چند تن از مردان ده و از جمله پدرم را مورد اتهام و بازجویی قرار دادند. آنان که به جرم مرتکب نشده اعتراف نکردند، زیر چوب قرار گرفتند. ایشان را در کنار جوی پیش قلعه سلطانجان چهاردهی توسط دستههایی از خمچهها(شاخهها) ی نوبریده درختهای بید، آلوبالو، گردآلو چنان بیرحمانه زدند که از حال رفتند.»(جلد اول و دوم، ص 36)
سلطانعلی که مانند قاطبهی هزارههای شیعه مذهب افغانستان دهقان زاده بود و به همین دلیل نام خانوادگیاش را «کشتمند» اختیار نموده بود، از معدود جوانان هزارهای بود که توانست از تحصیلات متوسطه گذشته و وارد دانشگاه کابل شود. او در این مورد مینویسد:
« پدرم مانند پدر کلان و نیکههایم دهقانپیشه بود. پدر و مادرمان علاقمند بودند که علیرغم دشواریهای مالی و دوری راه، فرزندان ایشان تحصیل نمایند. چنانکه به همت ایشان من، برادران و خواهرانم همه تا درجهی لیسانس و بالاتر از آن تحصیل نماییم.» ( جلد اول و دوم، ص 47)
کشتمند به تفصیل سوابق معیشتی پدر و اجدادش را بیان میکند. او صادقانه پدر و اجدادش را دهقانانی مستضعف و زحمتکش توصیف میکند:
« پدرم نجفعلی انسانی زحمتکش، مومن، صادق و با مناعت بود و در صداقت میان اهالی قلعه و دوستان شهرت داشت. او دهقانی کم زمین شمرده میشد و صرف پنج و نیم جریب زمین آبی و هشت جریب زمین دشتی از خویشتن داشت... با کار طاقت فرسای پدر و مادرم چرخ زندگی خانوادگی ما به کندی میچرخید. مادرم بانویی متواضع، خوش قلب و خیرخواه بود و زحمات توانفرسایی را همراه با پدرم برای تامین معیشت و تربیت فرزندان خویش متحمل گردید»( جلد اول و دوم، ص 49)
در چنین خانوادهای طبیعی است که صدر اعظم سالهای بعد افغانستان، نیز باید کار کند و در چرخاندن چرخ زندگی سخت و دشوار دهقانی، به خانوادهاش کمک کند. آن گونه که خود مینویسد:
« من کودکی خویش را با کار دهقانی آغاز کردم و از نوجوانی نیز سالهایی را روی زمین در همراهی پدرم کار میکردم. من در نگهداری گاوها، در امور آبیاری، دروگری، جمعآوری محصولات و خرمنکوبی شرکت میورزیدم. چه روزها و شبها را که یکجا با پدرم هنگام نوبت آب کاریز برای آبیاری زمینها و در بهارها برای به جوی برگرداندن بخشی از آب دریای "چمچه مست" که از بالای کوههای پغمان سرچشمه میگرفت، با قبول دشواریهای سپری میکردم»(جلد اول و دوم، ص49)
اولین و آخرین صدراعظم هزارهی افغانستان، خاطرات تلخی از زندگی نوجوانیاش بیان میکند که در تدوین شخصیت سیاسی او نقش داشته است:
« من شاهد زحمتکشیها و عرق ریزیهای دهقانان و مزدوران زراعتی از یک سو و شاهد حرص و آز صاحبان اراضی و سودخواران از سوی دیگر بودهام... من شاهد بودهام که چگونه پس از طفولیت و نوجوانی، دوران جوانی کوتاه میشد و جوانان به پیری زودرس میگرایند... من رنجها و بدبختیهای روستائیان زحمتکش را با قلب و و جدان خود احساس کردهام و این منبع الهام برای کار و مبارزه بعدیام بودهاست...»( جلد اول و دوم، ص 66)
فعالیتهای سیاسی
کشتمند دوران دانشگاه را در دانشکده حقوق و اقتصاد دانشگاه کابل به پایان میبرد و وارد عرصه معلمی شود. با این حال از همان اوان جوانی او علاقمندیاش را به مسایل سیاسی نشان میدهد، زمانی که او محصل لیسه غازی بودهاست. وی دوران شورانگیز سیاسی و تحصیل در این لیسه را به یاد میآورد:
« من در سالهای 1980 که بحیث صدراعظم کار میکردم در برخی لمحات، خاطرات دوران آموزش در لیسه غازی را که صفوف درسی قبلی آن در چند متری پیش چشمم قرار داشت، بیاد میآورم...» (جلد اول و دوم، ص 85)
کشتمند آشنایی با "ببرگ کارمل" را از دیگر حوادث تاثیرگذار در زندگی سیاسیاش میداند و او را مرجع قابل اعتمادی برای طرح مسایل روز سیاسی دانسته و مینویسد:
« او معتقد به دموکراسی سیاسی و تشکل روشنفکران در یک حزب دمکراتیک بود. در آن هنگام هنوز مسایل مارکسیستی در صحبتهای وی انعکاس نداشت.»( جلد اول و دوم، ص 88)
در عین اینکه کشتمند و همقطارانش در شور سیاسی قرار داشتند، به عنوان کارمند وزارت صنایع و معادن وارد این وزارتخانه شده و همزمان برای روزنامهها و مجلات مقالاتی با مضمون سیاسی و اقتصادی مینگاشت. این در حالی بود که محمد داوود به مدت ده سال سمت نخستوزیری را در اختیار داشت. کشتمند کار در وزارت معادن و صنایع وهمین طور فعالیتهای آموزشی را به عنوان دو تجربهی گرانبها میداند که در تکوین زندگیاش نقش اساسی داشته است و او را با چاله چولههای زندگی سیاسی آشنا کرده است.
با استعفای محمد داوود از سمت نخستوزیری افغانستان در سال 1963 و روی کار آمدن دکتر محمد یوسف و اعلام دمکراسی توسط او، کشتمند و دوستانش گام بلند دیگری را به سوی قدرت برداشتند. این درحالی بود که او کماکان در وزارت صنایع و معادن مشغول به کار بود. او از دوران صدراعظمی دکتر محمد یوسف یاد میکند که سفری پرطمطراق به مناطق مرکزی هزارهجات به راه انداخت. کشتمند که خود در این هیئت حضور داشته خاطرهای از وضعیت هزارهها در آن ساحات نقل میکند:
« من خود شخصا شاهد بودم که از همان نخستین لحظات ورود هیات به سرزمینهای هزاره، تکانه و سیاه خاک تا پنجاب مرکز دایزنگی، هزاران قطعه عریضه از جانب مردم به رئیس هیات، عبدالحی عزیزی وزیر پلان حکومت دکتر محمد یوسف، ارایه گردید. در این عرایض از مظالم حکام، ماموران مالیاتها، قضات، تحصیلداران، محتسبان، عساکر دولتی و به خصوص از زورگوییهای کوچیها در موارد مشخص و مشهود شکایت شده بود»( جلد اول و دوم، ص 105)
او در ادامه مینویسد هرچند که این سفر تا حدودی زندگی هزارهها را بهبود بخشید؛ « ولی جراحات هزارهها ناشی از استبداد دیرین و اختناق خونین عمیقتر از آن بود که بتوان آن را با مرهمگذاری سطحی التیام بخشید»(جلد اول و دوم، ص106)
سلطانعلی کشتمند با اعلام دمکراسی توسط دکتر محمد یوسف در سال 1963 همگام با دیگر هماندیشانش به تدارک حزبی دمکراتیک پرداختند. حزبی که او و افرادی همانند ببرگ کارمل، نورمحمد ترهکی، غلاممحمد غبار؛ علی محمد زهما، محمد طاهر بخشی و...تشکیل دادند، مورد حمایت اتحاد جماهیر شوروی قرار گرفت و به سوی گرایشات مارکسیستی کشیده شد. نخستین کنگره «حزب دمکراتیک خلق افغانستان» در سال 1965 در منزل نورمحمد ترهکی دایر گردید. کشتمند به همراه 28 تن دیگر در این کنگره شرکت داشت. وی به شمول چند تن دیگر به عنوان اعضای اصلی و اجرایی حزب انتخاب شدند. این حزب در نظر داشت که پس از اعلام موجودیت در مبارزات انتخاباتی پارلمان شرکت کند. سلطانعلی کشتمند به عنوان کاندیدای حوزهی کابل ثبت نام کرد و همانطور که مینویسد ارتباطش را با مردم و اندیشمندان هزاره توسعه داد:
« من حین انجام مبارزات انتخاباتی با گروه کثیری از افراد سرشناس و با احساس در قریههای مختلف حوزه دیدار و از نزدیک صحبت نمودم. خاطره دیدارها و صحبتها با دانشمند و مبارز نستوه علامه محمد اسماعیل بلخی در افشار چهاردهی و مشورههای وی برای من الهامبخش بود.»( جلد اول و دوم، ص151)
او هرچند در این انتخابات برگزیده نشد ولی چهره خودش را به مردم بویژه هزارههای کابل شناساند. سلطانعلی کشتمند در سال 1967 با انشعاب حزب دمکراتیک خلق به دو جناح خلق و پرچم به پرچمیها پیوست و برای ده سال ایدئولوک این جناح بود. ضمن آنکه نشریهای با عنوان "پرچم" را نیز رهبری میکرد. در سال 1973 با کودتای محمد داوود و سرنگونی سلطنت، اعلام جمهوریت شد و هر دو جناح تحت فشار فزاینده حکومت خودکامهی داوود قرار گرفتند. این مسئله باعث شد که هر دو جناح مارکسیستی به اتحاد دوباره فکر کنند و علیرغم اختلافات عمیق راهبردی و اعتقادی به هم بپیوندند. اعلامیه وحدت پس از چندی میان ببرگ کارمل و نورمحمد ترهکی به امضا رسید. بالاخره با هدایت شورویها این حزب متحد در کودتای خونین 1978 داوود را سرنگون کرد. اما اختلافات میان خلقیها و پرچمیها بسیار عمیقتر از آن بود که آنان بتوانند در قالب حزبی واحد قدرت را در افغانستان در دست داشته باشند. پس از آن که این حزب قدرت را قبضه کرد، زخمهای چرکین میان دو جناح از نو سرباز کرد و این امر موجب شد که خلقیها به رهبری ترهکی و حفیظالله امین یکایک اعضای اصلی جناح پرچم مانند کارمل، راتبزاد، نجیبالله و نور احمد نور را به عنوان سفیر به کشورهای دیگر تبعید کند. اما سلطانعلی کشتمند از معدود اعضای حزب پرچم بود که به عنوان وزیر پلان در کابینه ترهکی باقی ماند. همکاری او با خلقیها دیری نپایید و او قربانی بدگمانیهای حفیظالله امین مرد شماره 2 حکومت افغانستان شد. اما همبن طور که خود کشتمند نقل میکند در آخرین روزهای حضورش در کابینه در ضیافتی سران رژیم، ترهکی از او در باره وضعیت هزارهها و میزان رضایتمندی آنان از حکومت خلقیها میپرسد، کشتمند در جواب میگوید:
« مشکل اساسی و عمده هزارهجات عبارت از آزادی عمل کوچیها و پایمال شدن کشت و زراعت ایشان توسط رمههای ایشان است. باید سعی کرد تا کوچیها تشویق شوند که تدریجا مسکون ساخته شوند و این به نفع آنان و هم چنان هزارهجات است. علاوه بر آن چنین یک اقدامی در جهت تعویض زندگی بدوی کوچیگری به یک زندگی شهری یا دهاتی در طول زمان به سود اقتصاد کشور خواهد بود.»(جلد اول و دوم،ص 416)
اما نورمحمد ترهکی رئیس جمهور و رهبر حزب در پاسخ میگوید:
« نمیشود کوچیها را از مالداری منع کرد. بهتر است که مناطق مرکزی کشور (هزارهجات) به حیث چراگاههای کوچیها اختصاص داده شود. هزارهها به جاهای دیگر کوچانده و مسکون ساخته شوند.»(جلد اول و دوم، ص417)
اما همان طور که اشاره شد، کشتمند به عنوان یک پرچمی مورد غضب امین و ترهکی قرار میگیرد و به همراه ژنرال عبدالقادر وزیر دفاع در آگست 1978 دستگیر و زندانی میشود و همانطور که خود میگوید ماهها مورد بازجویی همراه با شکنجههای شدید قرار میگیرد اما آنان موفق نمیشوند او را مجبور به اعتراف کنند. لذا او را از بازداشتگاه به زندان "پل چرخی" منتقل میکنند. کشتمند با یادآوری آن روزهای سخت چنین مینویسد:
«در شرایطی که به شیوه غیراخلاقی بدون هیچگونه گناهی مرا بازداشت کردند و در زندان افکندند، آن همه اهانت و شکنجه را که بر من روا داشتند، آن همه اتهامات ناروا را که بر من وارد کردند، از خود میترسیدم که مبادا روح و ذهنم آلوده به گناه کینهورزی و انتقامجویی گردد. زیرا در چنین حالات میتواند انسان دستخوش وسوسهها گردد و آتش انتقام در وجود او زبانه کشد»(جلد اول و دوم،ص 463)
کشتمند در یک محکمه انقلابی و به صورت غیابی به همراه عبدالقادر وزیر دفاع، به اعدام محکوم شده، اما حوادث بعدی مانع فرصت رژیم برای اجرای حکم میشود. کشتمند میگوید که پس از آنکه خبر حکم اعدامم را شنیدم، هر شب لحظه شماری میکردم که بیایند ومرا برای اجرای حکم ببرند اما با خود پیمان بسته بودم که؛ « حین بردن پاهایم نلرزد به همین جهت شبها تا ساعت سه- چهار صبح بیدار میماندم که مبادا سرزده وارد شوند و من از خواب بپرم و حرکت نادرستی از من سربزند.» ( جلد اول و دوم، ص 603)
پس از قلع و قمع پرچمیها، حزب خلق خود از درون به اختلاف کشانده شده و فرد دوم کشور (امین) در کودتای خونین سپتامبر 1979 شخص اول کشور(ترهکی) را به قتل میرساند و خود به عنوان رئیسجمهور زمام امور را بدست میگیرد. حفیظالله امین هم نتوانست بیش از نود روز دوام بیاورد و با کودتای خزندهی دیگری که این بار شورویها در آن نقش مستقیم داشتند، سرنگون شده و درب زندانها به روی زندانیان از جمله سلطانعلیکشتمند گشوده میشود. کشتمند بعد از رهایی متوجه میشود که رهبری کودتا را ببرگ کارمل که با او دوست و هم جناحی بود در دست داشته است. بنابراین او در رژیم جدید نقش کلیدی پیدا کرد و پس از تعیین به عنوان رئیس رادیو و تلویزیون، معاونت صدراعظم، وزیر پلان؛ برای اولین بار در تاریخ افغانستان به عنوان یک هزارهی شیعه مذهب به سمت نخستوزیری افغانستان رسید. او که خود یک اقتصاددان بود، طرحهای زیربنایی و ساختار اقتصادی چندی از جمله اصلاحات ارضی، سیستم کوپنی، توسعه آموزش، گسترش برنامههای بهداشت و خدمات عمومی را به مرحله اجرا گذاشت. این در حالی بود که دولت با قیامهای عمومی در این سو و آن سو دست و پنجه نرم میکرد.
با تغییر در صدر حکومت و جانشینی نجیبالله به جای کارمل در سال 1985، کشتمند پست صدراعظمیاش را حفظ کرد و در مجموع به مدت هشت سال در این سمت خدمت کرد. او در جلد سوم کتاب خاطراتش به صورت مفصل اقدامات اقتصادی و اجتماعی و میزان توسعهی کشور را در این دوره شرح داده است. به سال 1988 برای نه ماه "محمد حسن شرق" جای او را گرفت اما وخامت اوضاع اقتصادی نجیبالله را مجبور کرد که در سال 1989 بار دیگر به صدارت کشتمند روی آورد. در مرحله دوم او شانزده ماه در این سمت باقی ماند. در سال 1991 او از این مقام برکنار شد و به عنوان معاون اول رئیس جمهوری منصوب شد. اما روشن بود که روابط او و نجیبالله به تدریج تیره میشود. پس از چندی او از معاونت هم برکنار شد و برای مدت شش ماه در شوروی اقامت گزید. علی رغم عدم تمایل نجیبالله او به افغانستان بازگشت و در سال 1992 هنگام شرکت در یک مجلس فاتحه هدف حمله قرار گرفت که از ناحیه جمجمه به شدت مصدوم شد و برای مداوا به مسکو منتقل شد. در این رابطه او معتقد است:
« من منشا قومی و خانوادگی خویش را به عنوان یک فرزند هزارهی شیعه آشکارا ابراز میداشتم و نخستین صدراعظم در تاریخ کشور از میان این ملت تحت ستم ملی و تحت تبعیضنژادی ملی و مذهبی بودم؛ ولی به گمان من این امر نمیتوانست تا آن حد موجب تحریک، حسادت و رقابت دیگران گردد که تلاش عمل آید تا بر ضد من دسیسه وتوطئه سازمان یابد.»( جلد سوم، ص 1036)
از سال 1992 تا کنون سلطانعلی کشتمند به عنوان پناهنده سیاسی در لندن زندگی میکند. صرف نظر از صحت و سقم اندیشهها و عملکردهای او در تاریخ افغانستان، زندگی شخصی و سیاسی او از این حیث ارزش مطالعه را دارد که او به عنوان یک فرزند هزارهی شیعه مذهب و محروم توانست سنتشکنی کند و برای مدت دهسال در دو دوره به عنوان صدراعظم افغانستان فعالیت کند. مسئلهای که او به آن افتخار میکند:
« من از افتخارات شخصی خویش میشمارم که در عین اعلام آشکار ریشه و پیشینهی خود به مثابه فرزند یک خانواده متدین و زحمتکش هزاره، در طول سالهای کار و مبارزه، خویشتن را به عنوان فرزند صادق کشور واحدمان افغانستان ثابت ساختم. ولی در جریان زندگی سیاسی، هرگز در برابر سیاستهای تبعیضپسندانه ملی و در برابر تعصبات و کینهجوییهای قومی، مذهبی، منطقوی و زبانی ، خاموشی اختیار نکردم»( جلد سوم،ص 1064
غرب كابل پاشنهي آشيل من است! نوشته احد یگانه سه شنبه, 1 ثور 1388
امروز با آقاي مهدوي و شفيق يكجايي تصميم گرفتيم برويم معرفت. همهي ما حس مشتركي داشتيم. نوعي پيوند ناشناخته ما را به معرفت ميكشاند. دو سه نفر پوليس آرام و موقر دهن دروازهي مكتب نشسته بودند. وقتي تلفوني با آقاي رويش صحبت كرديم بعد از ظهر را وقت مناسب ياد كرد و گفت قبل از ظهر در كلاس درس است و نميتواند مفصل بنشيند و صحبت كند. يكي از اولين تغييرات كه به چشمم خورد، تابلوي روي مكتب بود كه از نو نوشته شده بود. تابلوي قبلي را با سنگ خراب كرده بودند. تابلو روي ديوار نوشته بود و مهاجمين از بس عقده داشته اند ديوار را هم به خاطر تابلو و اسم معرفت سنگباران كرده بودند.آقاي رويش در منزلش از ما پذيرايي كرد. كامپيوترش در مقابلش باز بود و دو تلفن همراه كه لحظه به لحظه مزاحمت ميكرد وسيلهي ارتباط او با بيرون بود. به خاطر ما تلفنهايش را خاموش كرد. فرصت خوبي بود تا بنشينيم و حرف بزنيم. ما از طرف خود اظهار همدردي كرديم و همراهي. او نيز تشكري كرد و باب كلام باز شد. پرسيدم: دو سه نكتهي جالب از آن حادثه براي ما بگويد. گفت: اولين نكتهي جالب اين بود كه كساني براي كشتن من آمده بودند كه اصلاً مرا نميشناختند. دومين نكتهي جالب اين بود كه اكثر حملهكنندگان از قوماي خودم از جغتوي غزني و مخصوصاً از سراب بودند. جايي كه من از سال 67 و 68 براي شان پنج مكتب را از كميتهي سويدن برده و باعث شده بودم كه صدها تن از فرزندان شان به دانشگاهها راه يابند و داكتر و انجنير و معلم و باسواد شوند. سومين نكته اين بود كه دانشآموزان با جديت اما آرامش تمام با حمله برخورد كردند و حتي يك نفر يك سخن زشت و خشن بر زبان نراند و يك عمل ناپسند و خشونتآميز در برابر كساني كه كلاسهاي درسي و مكتب شان را سنگباران ميكردند بروز ندادند. چهارمين نكته اين بود كه پس از آن همه كاري كه در اينجا صورت گرفته بود و شناختي كه از من و از معرفت در ميان مردم وجود داشت شيخ توانست عدهي قليلي را بفرستد تا مكتب را سنگباران كنند و اتهام مسيحيت و فحشا و بيديني بزنند و خواستار كشتن من شوند، اما هيچ كسي از جامعهي بزرگ و ميليوني حاضر نشد پاي پيش بگذارد و جلو آنها را بگيرد و مانع بيحرمتي آنها نسبت به مكتب و مكان تعليمي و فرهنگي شان شود. اين امر نشانهي آسيبپذيري جامعهي ما در برابر قلدري و خشونت است. پنجمين نكته اين بود كه يكي از كارگراني كه جمعه نام دارد و چند ماه است در جمع يك شركت ساختماني در بخش ساختمان جديد مكتب كار ميكند و بارها با او نشسته و از جديت و توانمندي كارش تمجيد كرده بودم، همين جوان در روزي كه حمله بر مكتب شروع شد، بدون اينكه بداند چه خبر است، از ميان كارگران همچون پلنگي خشمگين خيز برداشته و در جمع حملهكنندگان در سنگباران مكتب سهم گرفت! كاري كه هم كارگران ديگر و هم پوليسها را متعجب ساخته بود. (آن روز در ساختمان جديد مكتب كار كانكريتريزي جريان داشت.) ...از آقاي رويش پرسيدم كه راستي راستي دليل اين حمله را در چه ميبيند. لبخند زد و گفت: در خودم. پرسيدم: يعني چه؟ گفت: غرب كابل پاشنهي آشيل من است. هر وقت ياد غرب كابل در ذهنم زنده ميشود جسد و خون و انفجار و خطهاي اول از پلخشك و سهبانگي و قلعهي واحد و كوتهسنگي تا سيلو و دهمزنگ و گذرگاه پيش چشمم تازه ميشود. چهرهها در برابرم راه ميروند. خاطرهها بر ذهنم هجوم ميآرند. حس ميكنم من يكي از آخرين بازماندگان آن نسل هستم. حس ميكنم دَين بزرگي از بابهمزاري و صادق سياه و نصير سوز روي شانهام سنگيني ميكند. حس ميكنم همه كس مرا فرياد ميزنند. حس ميكنم همه كس مرا طعنه ميزنند. حس ميكنم مادر و خواهرم در افشار ناله دارد. حس ميكنم سيدمصطفي كاظمي و محسني و سياف و رباني بر من و بر تاريخ و بر خون اجداد و نياكانم نيشخند ميزنند. حس ميكنم مردم از من ميپرسند كه آنجا و در آن وقت چه گذشت.... اين است كه نميتوانم يك معلم ساده بمانم. نميتوانم بگويم كه مرا براي معلمي ساخته اند. نميتوانم قبول كنم كه زنده ام و هنوز هم نفس ميكشم. اين است كه ناگزير ميشوم برخيزم و شهادت دهم تا تاريخ بدون شهادت نماند. برخيزم و بگويم تا در سكوت من، بدترينها با وقاحت و بيشرمي بر مردم نتازند. ميدانم كه چقدر تنهايم و ميدانم كه چقدر آماج تهمت و تحملناپذيري قرار ميگيرم. اما نميتوانم آرام باشم. اين پاشنهي آشيل من است و من اين را ميدانم و ديگران هم اين را خوب درك كرده اند. يك بار سيدمصطفي كاظمي در انتخابات پارلماني اين پاشنهام را فشار داد و عصيانم را برانگيخت. آن زمان هم نميخواستم و ترجيح ميدادم كه يك معلم بمانم. اما وقتي او آمد و خانه خانه و مسجد مسجد را با پررويي تمام فتح كرد و خواست سفرهي خيانت و نامردمي را بر مردم قالب كند و مردم را با پول و اعانت خود تحميق كند و كور كند و مسخره كند، نتوانستم بنشينم و اين بود كه گفتم: من شاهد يك تاريخ هستم. و گفتم: من دادخواه خون شهيدان هستم. اين دو جمله عنوان دو سخنراني من بود. يك ماه عاصي و خشمگين بودم. دلم عقده داشت. از خدا آرزوي مرگ ميكردم. در حضور جمع تاب نميآوردم و از عقده ميگريستم و فرياد ميكردم. بيخود بودم. اين بار هم وقتي شيخ محسني آمد و دعواي مرجعيت مذهبي و سياسي جامعه را كرد و بيپروا و بيباك هجوم آورد، هيچ ندانستم كه من كي هستم و چه ميتوانم. نميدانم چه شد، اما ميدانم كه طرف كف دستم را خوانده بود. شيخ محسني همان كسي است كه من وقتي چهرهي او را در تلويزيون ميبينم، حس ميكنم نيشگوني از انگشتان محكم بابهمزاري روي گردنم مينشيند و مرا تكان ميدهد. اين شيخ عجب رسوا و بيباك و بيشرم است. او ميخواست خون من و خون بابهمزاري و خون صادق سياه و خون هزاران انساني را بدزدد كه با دشنهي او ريخته بودند. مگر ميشد آرام بمانم. معرفت مرا گروگان گرفته است. اما هنوز بردهي خود نساخته است. يعني هنوز من به اين بردگي تن نداده ام.پرسيدم: اگر كسي ديگر مثلاً محقق كابلي يا صالحي ميآمد و قانون احوال شخصيه را با همين سبك و لحن مينوشت باز هم همين قدر عاصي ميشدي؟ لبخند زد و گفت: قطعاً نه! با تعجب گفتم: چرا؟ گفت: چون من تيكهدار حرف و سخن و اهانت هر كس نيستم. صدها حرف صواب و ناصواب را هر كسي ميگويد و خودش پاسخش را ميدهد. من چه كاره ام و چه حق دارم كه از هر كسي براي هر حرفي بازخواست كنم. من يكي شيخ محسني را حق نميدهم تا از آدرس من و مردمم دشنام دهد. همين. براي اصلاح قانون احوال شخصيه صد مرجع و فرد و مدافع وجود دارد كه به مراتب بهتر از من كار ميكنند و حرف ميزنند. اين بار هم من به خود قانون اصلاً كاري ندارم كه چند مواد آن خوب است يا بد. قانوني كه صد در صد خوب و بيعيب باشد، هر وقت پيدا كرديد براي من هم آدرس بدهيد. من با بيشرمي و بيحيايي شيخ محسني مقابله كردهام و اگر فردا هر كسي ديگر بيايد و ده حرف بدتر از اين بگويد اصلاً يك ثانيه كلاس درسي خود را هم تعطيل نخواهم كرد.گفتم: اين حادثه چه شباهتهايي با خاطرههاي گذشتهات داشته است؟ گفت: معرفت براي من نمادي از غرب كابل است. آن روز كه حادثه اتفاق افتاد و تا دو روز بعد از آن حادثه اين شباهت پيهم در ذهنم تكرار ميشد. حس ميكردم كه جبهات چگونه راحت و آسان شكل ميگيرند و چگونه راحت و آسان از هم ميپاشند. يادم از روزي آمد كه فاجعهي افشار اتفاق افتاده بود. به همين گونه، درست به همين گونه كه معرفت مورد تهاجم قرار گرفت. صبح زود بود. سپيده تازه سر زده بود. به اتاق بابه رفتم تا از او بپرسم كه چه كنيم. گفت: برويد و مردم را خبر كنيد. بيرون آمدم. دهن دروازهي علوم با شفيع برخورد كردم كه با چند تن از ديوانههاي خود آمده بودند. يكي نيز از مسجد سفيد با دوستان خود آمده بود. لباس سفيد شب عروسياش را در تن داشت. دوستانش نيز از محفل عروسي با او آمده بودند. با موتر جيپ قايمي شهيد حركت كرديم. از پل سوخته تا پل خشك با بلندگو فرياد ميزدم كه مردم افشار مورد تهاجم قرار گرفته است، به كمك بشتابيد. در تمام راه حتي يك نفر برنخاست و يك نفر با من به علوم اجتماعي برنگشت. ساعت هشت دوباره به علوم اجتماعي برگشتم. باز هم به ديدار بابه رفتم. جنگ شدت داشت. فرار آغاز شده بود. مردم دسته دسته ميگريختند و سربازان نيز در ميان مردم قرهقاطي ميگريختند. گرد ميشدم و ميريختم. بابه باز هم گفت: دوباره برو شايد كساني بيايند. برگشتم. باز هم با موتر شهيد قايمي. اين بار هم تا پل خشك آمدم و فرياد زدم. هيچ كسي از جا بر نخاست. در مسير برگشت، موتر شهيد قايمي زخميهايي را برداشت كه به صليب سرخ ببرد. من يكي با پاي پياده به سوي علوم برگشتم. ساعت دوازده و نيم بود كه از دهن كوچه قايميه به سوي علوم اجتماعي ميدويدم. موتر بابه را ديدم كه با سرعت از دروازهي علوم بيرون آمد و در كوچهي قايميه داخل شد و رفت. دلم فرو ريخت.... تا رفتم و پيك را پيدا كردم و با او از علوم خارج شديم ساعت يك و پانزده دقيقه بود.... براي رسيدن تا اين نقطه در افشار چقدر تبليغ كرده بودند و چقدر مردم را بدبين ساخته بودند. كسي سياف را نميديد و كسي مسعود و شوراي نظار و رباني را نميديد. همه مزاري را محكوم ميكردند. دو روز بعد از فاجعهي افشار بابه مزاري در پل سوخته، در مسجد جامعهالاسلام سخنراني كرد و گريست. او حتي به ده نفر محتاج بود تا برود و افشار را آزاد كند. همه در هواي تسليمي بودند. همه فشار ميآوردند كه جنگ بس است. از ميان مردم هم صداي تسليم شدن بر ميخاست و از ميان مسئولان حزبي هم. تنها ديوانهها بودند كه گيج و منگ هنوز هم در يكي دو سنگر نشسته بودند و منتظر بودند كه آوار سنگر روي سر شان فرو ريزد. تبليغ گسترده بود. راديو و تلويزيون و جرايد دولتي از شكست نهايي باند جنايتكار مزاري خبر ميداد. ما هيچ چيزي نداشتيم. نه خبرنامهاي، نه راديويي، و نه حتي بلندگويي. بابه مزاري اولين سخنراني خود بعد از فاجعهي افشار را با يك بلندگوي دستي انجام داد. بيچاره بوديم. ... آن روز، معرفت براي من تكرار همين فاجعه بود. كسي به داد ما نميرسيد. كسي دشمن ما نبود. اما كسي نميدانست كه در ميان آنهمه تبليغ و تهاجم، معرفت را چطور ميتوانند تشخيص كنند. در افشار بابه را متهم ميكردند كه از مردم براي خود سپر دفاعي ساخته است. كسي نميدانست كه اگر بابه اجازه دهد، در افشار چه روي خواهد داد. آن روز ما را هم متهم ميكردند و فرياد ميكردند كه از فرزندان مردم سپر دفاعي ساخته ايد. اجازه دهيد كه فرزندان مردم بيرون شوند. كسي نالهي ما را نميشنيد كه اگر دروازه را باز كنيم چه فاجعهاي روي خواهد داد.... وقتي مسئولين گارد ويژهي امنيتي اطمينان دادند، رفتم و از عقب بلندگو براي دانشآموزان كه حاضر نبودند مكتب را ترك كنند، گفتم كه بيرون شوند تا اين اتهام نيز بر گردن ما سنگيني نكند.غرب كابل پاشنهي آشيل من است. فتوا از هر سو جريان دارد. كسي از خدا شرم ندارد. كسي از فردا نميترسد. هيجان دارند كه زودتر لب باز كنند و زودتر فرياد كنند كه اينجا مركز مسيحيت است و مركز كمونيسم است و مركز يهوديت است و مركز فحشا است و هر چه كه بر زبان شان ميآيد بگويند. تاريخ عجب تكرار ميشود. تاريخ عجب همگوني مييابد. من يكي هيچ كسي نيستم، اما ميدانم كه من تكرار يك تجربه براي كساني هستم كه نتوانستند آن تجربه را به شعور خود تبديل كنند. من ناتوانتر از بابهمزاري ام. او لباس آخوندي داشت. او حجتالاسلام بود. او تاريخ چهارده سال جهاد را با خود داشت. اما من؟ هيچ! يك فرد بيپناه. بيسواد. پنج كلاس مكتب رفته ام و چند كتاب ملايي خوانده ام. بقيهي عمرم در ميان جنگ و خون و آتش و خاكستر تباه شده است. فقط كولهباري دارم از رنج آدمي در زماني كه آدمي هيچ بهايي نداشته است. هنوز هم اين بيكسي آدمي بر روح و روانم چنبر دارد. من از جنگ آموخته ام. من زندگي را در آوارگي معنا كرده ام. من شاهد كشته شدن انسان بودهام. من در زير گلوله و بمب نفس كشيده ام. من طعم تلخ و زهرآگين خشونت و نفرت را در كام خود چشيده ام. من فرياد كنم كسي نميشنود. من حتي شهادت دهم كسي باور نميكند. بالاخره براي شهادت دادن نيز بايد عادل بود و عدالت تو را محكمهي باصلاحيت تثبيت و تأييد كند. من يكي وارث ديوانههاي شهري ام كه هوشياران شان همه شياد و مردمفريب و نقابپوش اند. پرسيدم: باز چه ميكني؟ گفت: هيچ. معلمي ميكنم. چون بيشتر از اين كاري از دستم بر نميآيد. پرسيدم: آيا احساس خطر نميكني؟ گفت: از چه كسي و براي چه چيزي احساس خطر كنم؟ اگر قرار باشد فتواي شيخ حق زندگي را از من بگيرد، بايد ديگران از خود بپرسند كه اين شهر شان، آيا سزاوار زندگي كردن است؟...در آخر پرسيدم: آيا اجازه ميدهي كه از اين حرفهايت خاطرهاي براي خود و براي ديگران بسازم؟ گفت: من خود يك خاطرهام. بگذار اين خاطرهها نيز براي عبرت مردم گفته شوند. مردم از ياد نبرند كه كربلا در غرب كابل تكرار شده بود و افشار در معرفت. اين مقايسه براي من ايمان ميدهد كه همانگونه كه يزيد و قاضي شريح در كربلا باقي نماندند، و سياف و رباني و سيدهادي و سيدمصطفي كاظمي در افشار «فتحالمبين» خود را نيمهتمام رها كردند، شيخ محسني نيز در اينجا براي هميش نخواهد ماند. بعد از افشار خيلي سرخرو و سرافرازتر از قبل ظاهر شديم. تجربهي افشار براي ما حكم ميكند كه «در جنگ يك روز آدم شكست ميخورد و روز ديگر پيروز ميشود. اين مهم نيست. مهم ارادهي يك ملت براي دفاع از سرنوشتش است. اگر شما خدا را ياري كنيد خدا شما را ياري ميكند و شما را ثابت قدم و پيروز ميكند. اگر مردم ما ارادهاش را از دست داده باشد، اين تباهي است»!جمهوری سکوت
Taq Taq Taq -Dostani aziz sallam
Aasoda wa khorram bashid aiyam ba kam
weblog ton chaaq bashad az har bayan
sukhanoni shewa dorid dar qalibi kalom
khoob ast ki tu az sharq goyi wa oo az gharb
haseeli guftaho e ton jam gardad dar en maqom
bachahoe changool wa dokhtaroni mahroo e Hazaristan
yaditon narawad zulm ha wa jawr ha e aiyom
ki zaliman ba bardagi girifta bodan barodaron
Padaron wa Modaron koshtan saloteeni khod kam
Durood bar khooni sorkhi shohado e dawron
Abdul Khaliqha wa Padar jani alle maqom
azizan dad wa faryad zaneed az har makon
raswa konid ghulamani ki shumo ra megoyan ghulam
dard ziyad ast koshish e wafeer konid azizan
ta ki modawa gardad dard wa ranj wagham wa allam
Bulbulan asooda nakhospand dar gulistan
chah chah konan noki qalam zanid dar en jam
az yadi ton narawad diyari sokhta ee Hazaristan
az en bam paredid baz ham biyayid ba en bam.
Salam Zakaria jan
how are you? thanks for the comment. in Australia, exams are started or in some places are finishing Thank God. so i was busy.
i hope you are doing well with medicine. how is it? is it difficult? i am sure it is but you must be very smart to choose a degree like that. best of luck.
Salam and welcome Dear Zakaria jan. Thank you for joining Dawood Sarkhosh Fan club (the voice of Hazaristan). It is a unique Hazara community. While you will learn about Dawood Sarkhosh our greatest singer, you will also enjoy the Hazaragee music and the live channel in the main page. Besides these, there are forums and discussion groups with educational and informative topics and we hope you can join and leave your suggestions and comments. Plus please do not forget to invite your friends to join. Invite Here Thank you and hope you will benefit from here DFC TEAM
Salam Zakaria jan.
Welcome to this wonderful site. this is a community for all Qawma where you can listen to videos and songs and meanwhile you can participate in the discussions and forums which mostly are informative and educational.
We hope you can enjoy your stay and also share your ideas which will be most appreciated.
No comments yet!
Welcome to Dawood Sarkhosh The Voice Of Hazaristan: