امروز پنجشنبه است، فردا جمعه خواهد بود و کسالتِ تعطیل. منم، علی، حسین و رحمت. قصه های ناتمامی زندگی و «فصلِ سبزِ خاطرات» بهاری مان را با «عطر گل های» با آخرین آلبوم «داود سرخوش» ورق می زنیم: «مریم». مریم که بنا به روایت «داود سرخوش» چقدر سبز و چه اندازه بهار است. من معمولا از آن دست موسیقی های خوشم می آید که مرا به عالمِ انزوا و تنهایی می برد، به دشتِ پنهاورِ درون، اما مریمِ داود رویای بودن در جمع را در جانم شعله ور کرد. یک حسِ دیونوسوسی در من به وجود آمده که کاش این موسیقی را در یک فضایِ جمعی گوش می دادیم، فضای شبیهِ یک «پارتیِ شبانه» که گروهی مست و شادان و «سرخوشانه» همچون سایههای افلاطونی، تصاویر حقیقتِ دیونوسوسی زندگی را به نمایش می گذارند. سرخوش همیشه حماسی خوانده است، آن هم به صورتِ فولکلور، اما آن چه بیش از همه در مریم نمود دارد، کسالتِ شهر است و نوستالوژیایِ غربت. این حس غربت و کسالت فردگرایانة شهراست که مرا نا خود آگاه به میانِ جمع می راند؛ به جایی که اندکی شادی و مستی و باشد. در سرخوش، حتی در حماسی ترین ترانه هایش ردِ پای فاجعه مشهود است؛ اما در مریم به جز فاجعه نوعی تجربة کشندة غربت و آوارگی نیز نمایان است. امید وارم با این البوم روزی در یک فضایِ شاد مستیِ جمعی و بی خیالیِ گروهی را تجربه کنم. سرخوش با انزوایِ شهری اش را مرا به درونِ جمع می راند، یک تاثیرپذیریِ کاملا معکوس و احساسِ سفر به «تابشِ باغچه سار» که «مریم با سبدِ پر ز انارش» از آن جا می گذرد و در جمعی با موهای افشان و «تیت پرک.» تنهایی خوب است و حفظ فاصله با جمع یک ضرورت، اما هر از چندگاهی گم شدن تجربة گم شدن در رقص و شادی جمعی نیز یک ضرورت است؛ گاهی فقط یک «خلوتِ جمعی» می تواند به خستگی ها پایان دهد. من از کسالتِ شهر خسته ام، از تنها بودن در خیابان های شلوغی و پر سر وصدا می خواهم در صدای سرخوش با «بانویِ آتش نگار» خویش برقصم تا زخمهای روزگارم را در چشمانِ قشنگِ او تسکین دهم. تا کی همچون احساسِ یک درد ماهتابِ خستهای انزوا و تنهایی را به نظاره بنشینیم؟! «سردم! سردم! احساسِ یک دردم!.» فقط در پناه یک یک شادیِ جمعی میتوان از این سردی و زخمِ تلخ روزگار اندکی فاصله گرفت و با قرائت یک «انجیل مریم» درد مصلوبیت را تسکین داد.
از «غمگینانه گریستن» خسته ام، کاش می شد «سرخوشانه» شادی و مستی جمعی را تجربه کرد. «همه از دل دل دل، همه از یار یار یار شکایت دارند» اما من از بهارِ تنهایی و تنهایی در بهار. سرخوش نوستالوژیایِ غربت دارد و من نوستالوژیایِ بودن در جمع دوستانم را.